۱۳۸۷ دی ۲۸, شنبه

طنز تلخ دنیایی که در ان بسر می بریم
به جای مقدمه :
زندگی آینه ایی از مجموعه دانایی ها و نادانی های ما است . در جهانی که نمی توان آزادانه نفس کشید . در گردابی که برای زره ایی شرف باید گدایی کرد . چه مفهومی غیر دلقکانه در آن پیدا است ؟
ما از سکوت می ترسیم و باز خود سکوت می کنیم تا جریان زندگی به خاموشی بگراید . این خاموشی . ان سکوت و ان ترس چه معنایی جز طنزی تهوع اور دارد ؟ طنز و شوخی همچون کمدی الهی نشانه ایی از عمق فاجعه ای است که ما را با خود می برد . اگر چه که در طنز می خندیم . اگر چه که دلقکی با بینی و صورت گلگونش را ابزاری برای خندیدن می نماییم . اما هر طنز وکمدی و شوخی ایی در خود درد ی جانکاه دارد . ما کی می خندیم ؟ وقتی که انسانی را بخاطر رنج های نامتعارفش در موقعیتی نامناسب در جایگاهی نا اشنا می بینیم . اما بر خلاف ان تراژدی باز تعریفی از خصلت های پسندیده ی بشری در موقعیتی مناسب و جایگاهی رفیع است . حتما شما نیز شجاع دل میل گیبسون و یا تروای براد پیت را دیده اید . مثالی کلاسیک برای نسل جوان . در تروا چه چیز ما را به همزات پنداری و شبیه سازی وادار می کند ؟ چرا عمیقا برای قهرمان گریه می کنیم ؟ اندوه ما از مرگ سهراب در تراژدی ایران باستان چیست ؟ ما در همه ی تراتژدی ها شخصیت هایی انسانی با کارکترو جلوه ایی سرشار از نیکی و انسانیت را نظاره گریم . شخصیتی که مرگ و نیستی را برای او شایسته نمی دانیم .
اما در طنز همیشه ما با زشتی های رفتاری و خصلت های نابجای بشریروبرو می شویم و از این زشتی که عمیقا دردناک است می خندیم و یا انبساط خاطر می یابیم . ما به نادانی که در موقعیت یک پادشاه و یا رئیس جمهور قرار گرفته و به سبب ناتوانی در درک موقعیت و اضطراب و استیصال وی می خندیم . از دلقکی که پاهایش به هم گیر می کندو به زمین می خورد می خندیم . بی انکه بدانیم ان دلقک چه رنجی می کشد . وبی ان که بدانیم ان فرد ( فرض کنید چارلی چاپلین در فیلم دیکتاتور کوچک ) از بودن در موقعیت هیتلر و نادانی در رفتار چه اندوهی را تحمل می کند . طنز و کمدی در واقع رنجنامه ی بشریت است اما برای ما خنده دار و تراتژدی و سوگ نامه تشخص و عظمت شاخصه های انسانی است و باند مرتبه سازی ارزش های یک انسان اما ما برای ان گریه می کنیم .
اما مساله این نیست که در این مطلب بحث تراژدی و کمدی – طنز و سوگ را تببین نماییم . مساله ان است که چه هنگام جامعه بسوی شوخی – مسخره – طنز – کمدی می رود .
مساله ان است که چرا باید در موقعیتی خاص طنزو کمدی جایگاه بیابد ؟
چرا باید با طنز به دنیا نگاه کرد ؟
ما هنگامی که نمی توانیم خصلت های پسندیده و ارزش های انسانی را ان چنان که هست . نه انچنان که برای ما تعریف می نمایند باز گوییم . ناچار برای نمایش خوبی و نیکی الزاما بدی و زشتی را در قالب طنز و هجو بیان می نمائیم . ساختار حکومت های دیکتاتوری این چنین است که نتوان با تعریف خصایل نیک راهی برای بهبود زندگی و اعتلای انسانیت تفسیرئ تعبیر نمود . اما می توان همان نیکی را در راهی واژگونه در رفتاری نامتعارف تبین نمود . عبید زاکانی . نسیم شمال . علامه دهخدا با مجموعه ی چرندو پرند . ایرج میرزا و... چه هنگام به طنز و هجو پرداختند ؟ بی گمان هنگامی که نتوانستند از ترس حاکمیت و استبداد ارزش ها را انچنان که باید تعریف کنند به هجو و طنز روی اوردند .
شما قطعا شب های برره یادتان هست . شب های برره مگر تبین و تعریف وارونه ی ارزش های مسخ شده نبود ؟ مگر ان نبود که با تبین نظام معتاد . فساد اداری و اداب و سنن و باور های نامناسب برای موقعیت ادمی شهری و سیاسی ایجاد مصیبت می کرد و ما می خندیدیم . می خندیدیم برای درد و رنج مردی که در تبعید می بایست ناهنجاری ها را تحل کندو در موقعیتی نامتعارف باور هایش را دگرکون سازد ؟
این مقدمه را شرح کردم تا بدانیم که موقعیت مدیریت ایران چرا به طنز و هجو و کمدی بیش تر شبیه است تا تراژدی .
کجای این ساختار طنز نیست ؟
وقتی که ملوانان انگلیسی دستگیر شدند و رئیس جمهور به انها گفت : متشکرم ( تنکیو ) مگر همه ی دنیا نخندید ؟ این طنز نبود ؟
مگر وقتی که یک مدیر عالی رتبه به پوتین پیشنهاد داد که به سفر های استانی برود و مثل رئیس جمهور ایران رفتار کند .موقعیت طنز تاریخ نمایان نشد ؟
مگر وقتی که ملت ایران درگیر گرسنگی – درد – رنج – بیکاری – اعتیاد - فحشا – کودکان خیابانی است و ان گاه همین کشور برای مردمان بولیوی و ونزوئلا.و ... خانه می سازد و برای همه ی وامانده ی فکری اعطای وام می کند و تازه داماد های ایرانی برای دریافت شندر غاز هزاران بار به بانک و محضر و...وپیدا کردن ضامن و ...و می روند و می ایند و اخرش هم دست از پا درازتر بر می گردند طنز نیست ؟
ما در کجای تاریخ قرار داریم ؟

جهانی خاموش در سکوت وجدان :

Foreign
Have you ever been
Discrim inated against
And you be oofended
And bereaved? Because
You live in foreignland

Nelson jygreic

جهان در این سکوت به طنز تاریخ سرزمینی می اندیشد که برای نخستین بار در ان کوروش کبیر منشور حقوق بشر را در ان روزگار نادانی و پلیدی برای جهانیان به ارمغان اورد . جهان به این طنز و هجو می نگرد که پیامبر باستانی اش گفت :
من از برای رفع تاریکی شمشیر بر نمی کشم بلکه چراغی می افروزم

جهان می اندیشد که چه بر سر این ملت متمدن امده است که اینک برای دفع پشه ایی خمپاره ایی شلیک می کند . طنزی تلخ برای سرنوشت مردمانی که تمام افتخار انها دانایی بود .
جهان می اندیشد که چگونه می توان در روی اقیانوسی از دانایی و دارایی گدایی کرد ؟
مساله تنها این نیست که ما قادر به درک مناسبات و تعاملات بشری و انسانی نیستیم . بلکه مساله ی مهمتر ان است که همراه با فقرو ناداری محبت و نوازش را هم گدایی می کنیم . ما گدای محبت روسیه – بولیوی – ونزوئلا و... شده ایم .
ملتی که تاریخش سراسر دلاوری و شهامت و بخشش بود . ملتی که برای یهودیان دربند بابل کمک های بسیاری نمود تا انان در سرزمین خود معبدو عبادتگاه بسازند ... ملتی که در اوائل دهه ی 70 میلادی تمامی شیوخ عرب از دبی تا قطر و از یمن تا عربستان را مدیون الطاف ملوکانه ی خویش می نمود . اینک برای حضور در شورای همکاری خلیج فارس التماس می کند تا در انجا با حضورش شرف و عزت ایرانیان را به تمسخر گیرند و از ..
جهان با حیرت نگاه می کند به دستاورد های طنز گونه ی ما . به ان که پس از ده ها سال حاکمیت ارزش های اسلامی اکنون باید با بیشترین تعداد معتاد . با روسپیان سرویس دهنده به خارجیان و به ویژه اعراب . با بیشترین میزان رشد ایدز پس از روسیه و... مواجه باشیم .
طنزی تلخ است .
سرنوشت ملتی که روزگاری اراده ی حضور و جود در مرتبت 5 قدرت بزرگ جهان را در سر می پروراند . اینک باید برای بقا خویش . فقط برای زنده ماندن بجنگد .
رتبه ی بهداشتی ایران در میان 192 کشور جهان 123 شده است . رتبه ی درامد سرانه ی ایران کمی بیشتر از افغانستان است چرا ؟
ایا این طنز نیست ؟
جهان می اندیشد که ایا این طنز نیست که از سویی ما در باروری اتم ها ( انرژی هسته ایی که حق مسلم ما است ...) به قیمت تباهی کشور پافشاری می کنیم و از ان سو در تامین لقمه ای نان محتاج همه ی دنیا شده ایم ؟
چگونه نباید بر این درد گریست ؟ چگونه نباید درد خنده داشت برای میلیون ها بیکاری که با نفت قیمت 150 دلار همچنان بیکار بودند و با نفت 37 دلار هم باز بیکارند ؟
جهان در سکوت وجدان به این می اندیشید .که سرنوشت ما با چنان سرشتی باستانی و دیر پا به کجا خواهد رسید ؟
جهان خاموش به نظاره ی مرگ تمدنی نشسته است که با تمسخر شرف و عزت خویش نیستی را جستجو می کند .
جهان در این سکوت سرد به میایونها ایرانی بی نوا اما میلیاردری ( به سبب وسعت دارایی های نفتی – گاز ی – کانساری – اقلیمی – تاریخی – جاذبه ی گردشگری و...)می نگرد که نانی برای شب ندارند . به کودکان خیابانی . به دختران گل فروش هر چهار راه . به زنان خیابانی که برای لقمه ای نان شرف می فروشند می نگرد و ارام ارام گریه می کند در حالی که خنده ای برلب دارد و دریغی بر دل ...
در جهانی که بسر می بریم در میان این درد خنده های تلخ انسانی هنوز ایستاده ایم تا تارج ثروتو عشق و محبت مان را ببینندو ببینیم .
ما غیر خودی ها ما خارج از کاست قدرت . ما تحقیر شده ها چرا نباید به حال خود بخندیم چرا ؟

Foreign
Have you ever been
Discrim inated against
And you be oofended
And bereaved? Because
You live in foreignland

Nelson jygreic

غريبه
ايا تا كنون شده عليه تو تبعيض قايل شوند
وتو مايوس ودلگير باشي؟
زيرا تو در سرزمين غريب زندگي مي كني.


جهان در سکوت وجدان به ما غریبه ها در سرزمین مادریمان می نگرد . به ما که هیچی نیستیم و هرگز هیچ نخواهیم بود .
ما را به هم نشان می دهند تا به ما بخندند . بخندند به مردمی که نمی توانند در سرزمین مادریشان سهمی از زندگی – جرعه ایی از خوشبختی – لیوانی سعادت – و ته ساندویچی از محبت داشته باشند

جهان هم نفس نمی کشد . هیچکس نفس نمی کشد . همه مرده اند گویا در این تاتر کمیک . همه مرده اند .
هر روز به پنجره نگاه می کنم . هر روز برای مرگ باور هایم می گریم . هر روز از روزنه ی کوچک در به بیرون سرک می کشم . جهان ساکت است اما و ما در ان بسر می بریم . بی ان که سهمی از خوشبختی داشته باشیم . هر روز ساعت ها به دنیایی نگاه می کنم که برای ما می گرید با لبخندی بر لب و من انتظار می کشم رفتن تابوت ها را ...چرا نباید بخندم وقتی که به انتظار مراسم تدفین عشق ها و رویا هایم لباس های سیاهم را بر تن دارم .
چرا نباید به اسمانی نگاه کنم که خورشید ندارد و ستاره هایش پیشاپیش برای من زنده عزاداری می کنند و برای تمام فرزندان سرزمینم و
جهان در سکوتی سرد و بی روح ما را به نظاره ایستاده است . ما را که تابوت خویش بردوش می کشیم و صلیب هایمان را در هیاهوی زنده بادو مرده باد – نفرت و اندوه بر زمین محکم می کوبیم تا زودتر اسیر نفرین مرگ خویشتن شویم .
جهان در سکوت وجدانش به دلقک هایی می خندد که بیهوده می کوشند بر مسند بزرگی بنشینند . نگاه می کند دنیا ما را که نردبان بی تکیه گاه شده ایم و می خندد ... درد خنده .
جهان در سکوتی سرد برای ما که گور جایمان را حفر می کنیم می خندد و ما گمان می کنیم که خیلی شکوهمند و شادی بخشیم . وقتی که برای خود و برای دوستان ناشناسمان گریه می کنیم . هنگامی که برای غریبه ها نان می بریم و فرزندانمان گرسنه اند
موقعی که با فریاد های زنده بادو مرده باد همهمه ایی بپا می کنیم و کودکان را به شکار نیستی می فرستیم . وقتی که برای تروریست ها ی دنیا که انها را نمی شناسیم جان فدا می کنیم . وقتی که برای عرق خور های ان سوی دریا ها سفره ی افطاری پهن می کنیم . هنگامی که ثروت همه ی کودکان سرزمین مان را که مال پدر هیچکس نیست برای کف زدن و هورا کشیدن صرف می نماییم .و وقتی که می خواهیم چادر به سر زنی در انتهای اقیانوس ارام کنیم و دختران سرزمینمان برای تن فروشی به دبی می روند تا برده ی جنسی شوند . چه باید کرد جز خندیدی توام با گریه ایی جانخراش

چه باید کرد ؟
چه باید کرد در جهانی با سکوت وجدان
چه باید کرد هنگامی که برای گفتن جمله ی – ازادی بزرگترین دارایی و ثروت ادم است – دهانت را می بندند و در کوچه ایی تنگ و بن بست خودرو ت را واژگون می سازند و می گویند :
سبقت و سرعت غیر مجاز
چه باید کرد ؟ هنگامی که به قیمت مرگ کودکان و زنان میلیارد ها دلار صرف ان می شود که خمپاره ایی در صحرایی در اسرائیل منفجر شود و بهانه ای برای مرگ هزاران انسان گردد . چه باید کرد از این طنز تلخ گزنده برادرم . چه باید کرد برادر جان ؟

چه باید کرد برای این طنز تلخ گزنده که تو در کشور و سرزمین خودت غریبی ؟
چه باید کرد برای همه ی کودکان و انسانهایی که در کشور خود جایی ندار ند ؟ طنز تلخی است این سرنوشت نفرین شده . سرنوشت تلخی است باور کن .
باور کن . غریب بودن در سرزمین مادری . نا اشنا بودن در میان خویشاوندان هم خون . بدهکاری با همه ی ثروت بی انتها ...
نه دیدن غروب و طلوع فقط بخاطر همسو و هم اندیشه نبودن . بخاطر نکشتن و فریاد نکشیدن بر سر کسی که دوستش داری . دستور شادمانی کردن در سوگ جان باخته های مهربانی که انها را روزگاری می شناختی ... طنز تلخی است
طنز تلخی است این دنیایی که در ان بسر می بریم
باور کن

لینگستون هیوز
بگذارید این وطن دوباره وطن شود" ترجمه احمد شاملو


بگذارید این وطن دوباره وطن شودبگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.بگذارید پیشاهنگ دشت شودو در آن جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.این وطن هرگز برای من وطن نبود.بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته اند.بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شودسرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسباب چینی کنندتا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.این وطن هرگز برای من وطن نبود.آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج گل ساخته گی وطن پرستی نمی آرایند.اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده گی آزاد استو برابری در هوایی است که استنشاق می کنیم.در این «سرزمین آزاده گان» برای من هرگز نه برابری در کار بوده است نه آزادی
....من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کمی نانم.هنوز امروز درمانده ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،با این همه، من همان کسم که در دنیای کهـندر آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیمبنیادی ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستینکه جسارت پرتوان آن هنوز سرود می خوانددر هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را سرزمینی کرده که هم اکنون هست.آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین رابه جست وجوی آنچه می خواستم خانه ام باشد درنوشتم
....آزاده گان؟یک رویا ــرویایی که فرامی خواندم هنوز امّاآه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شودــ سرزمینی که هنوز آن چه می بایست بشود نشده است و باید بشود! ــسرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.سرزمینی که از آن من است.بار دیگر باید رویای پرتوان ما را بازگرداند.آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنیدپولاد آزادی زنگار ندارد.آه، آریآشکارا می گویم،این وطن برای من هرگز وطن نبود،با وصف این سوگند یاد می کنم که وطن من، خواهد بود!رویای آنهمچون بذری جاودانهدر اعماق جان من نهفته است.ما مردم می بایدسرزمین مان، معادن مان، گیاهان مان، رودخانه هامان،کوهستان ها و دشت های بی پایان مان را آزاد کنیم:همه جا را، سراسر ...
و بار دیگر وطن را بسازیم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر