۱۳۸۷ اسفند ۱۰, شنبه

بر لب بام امید می تکانم چشم
می فشانم دست ، می شوم خیره به دور
می نشینم بر کمر کش حادثه
با نگلاخی بدست ، تا بکوبم به تالاب صبور
...
باید موج بردارد آن خوابیده آب
آن طرف دشت ارام و خموش
می رویاند به شتاب گل وحشی زیبا را
جوششی باید یا که هردم خروش
....
جویبار خیز بر داشته ز کوه
تا رساد پیوسته به گل با عشق آب
سبزه با شادی در جست و خیز
می خرامد از میان سنگریزه به شتاب
....
شادی ولوله کنان می شود سرریز دشت
سنگلاخ فرو می افتد از دستهای من
می خزد گل را آرام به زیر کمر
چشمهایم می شود سبز مثال دشت ودمن
....
چیست فرو خفته در دوردست
تالاب ، دشت ، یا میل آفتا ب پرست
چیست به دور گاه پنهان ز ما
اوج ، خروش ، یا که یک بن بست
....
دست ها قلاب شده دور کمر
گل به اغوش سنگ بی خبر
های و هوی دشت پر ز نور
آوای گل چشم نواز کرده سحر
...
چشم فرو جسته از پشت بام
خیره به گل های شاد ، دشت پر از جست و خیز
بام بر افراشته تر سر می کشد جام را
گل برهنه تن را ساید باد ، چشم به راه مانده تیز
...
سفیر شادی آمده جان را
بانگ برآمد ز بهار ، شاد باید بود ، شاد
خواب تمام است ، تا لاب تمام
جام به بالا ، دست در اغوش گل باد را




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر