شهر خالی ، یک شنبه ی ندای بی نفس
می گریزد آدم از آدم ،دشت گشته یک قفس
مه گرفته راه های عبور
گم گشته در سکوت بانگ جرس
هیچ راهی به ساحل نیست ، هیچ
زورق چوبی تنها می خرامد هر سو
شهر خالی از نفس
هیچ راهی نیست ، هیچ راهی به قفس
آدم هایی در پشت پرچین های عبور
در رفت و امدی بی هدف با هول و ترس
نه آینده ای نه دیرین
صخره ای افتاده در گوشه ای بی نفس
پرستو مرده است و هم ندا
یک شنبه ، یک شنبه ی تنها و بی کس
هیچ راهی نیست ، هیچ پیدا نیست ، هیچ
هیچ است در هیچستان و بس
زورق چوبی سرگردان ، دریا آرام و ساحل بی رمق
خانه خالی ، خانه ساکت نیست هیچ کس
کیست این جا ، پرستو نیست ، ابری نیست ، گلبرگی ناپیدا
یک شنبه ، یک شنبه ، یک شنبه ی ندا ی بی نفس
دیگر نیست ، دیگر نیست ، دیگر نیست
هیچ کس ؛ یک شنبه است و هیچ کس ، هیچ کس
می گریزد آدم از آدم ،دشت گشته یک قفس
مه گرفته راه های عبور
گم گشته در سکوت بانگ جرس
هیچ راهی به ساحل نیست ، هیچ
زورق چوبی تنها می خرامد هر سو
شهر خالی از نفس
هیچ راهی نیست ، هیچ راهی به قفس
آدم هایی در پشت پرچین های عبور
در رفت و امدی بی هدف با هول و ترس
نه آینده ای نه دیرین
صخره ای افتاده در گوشه ای بی نفس
پرستو مرده است و هم ندا
یک شنبه ، یک شنبه ی تنها و بی کس
هیچ راهی نیست ، هیچ پیدا نیست ، هیچ
هیچ است در هیچستان و بس
زورق چوبی سرگردان ، دریا آرام و ساحل بی رمق
خانه خالی ، خانه ساکت نیست هیچ کس
کیست این جا ، پرستو نیست ، ابری نیست ، گلبرگی ناپیدا
یک شنبه ، یک شنبه ، یک شنبه ی ندا ی بی نفس
دیگر نیست ، دیگر نیست ، دیگر نیست
هیچ کس ؛ یک شنبه است و هیچ کس ، هیچ کس
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر